سیر پیدایش مستضعفین در صحنه تاریخ - دو

 

نتایج حاصله از جنگ:

۱ - مهم‌ترین نتیجه جنگ را می‌توان انعقاد معاهده ورسای (اصلی پاریس) که با کارگردانی ویلسون رئیس جمهور وقت آمریکا بسته شد، دانست چرا که این قرارداد خود نطفه جنگ دیگری را که ۲۰ سال بعد رخ داد در بطن خود نهفته داشت. آری کینه و خشم همراه با غرور آلمان‌ها نسبت به از دست دادن مستملکات، محدودیت تسلیحاتی که برای آنان در نظر گرفته شده بود، خفت و خواری ناشی از شکست جنگ و آزردگی روح حساس‌شان با شکست و رکود اقتصادی ناشی از تحمیل غرامت کمرشکن جنگ (۶٬۶۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ لیره استرلینک) و... همه و همه آثار شومی بود که راهی جز جنگ دوم بین‌الملل را پیش پای آلمان‌ها نمی‌گذاشت و وقوع جنگ دوم را اجتناب‌ناپذیر می‌کرد. (البته عوامل دیگری در جنگ دوم نقش اصلی را داشته‌اند که به جای خود اشاره خواهیم کرد).

۲ – از نتایج خوب جنگ این بود که شمشیرهای برکشیده شده ابر قدرت‌های استعماری بر روی یکدیگر قبل از هر چیز بر فرق توده‌های استعمارزده فرود آمد که ضمن وارد ساختن ضربات مهلک بر پیکر نحیف‌شان، بذر خودآگاهی را در متن‌شان کشت و به خودشان آورد تا که زنجیرهای استعمار و استضعاف را بگسلند و خلعت استقلال به تن کنند. این امر مهم را که می‌توان محرک بیدارگر شرق نامیدش، به علاوه زمینه فراهم شده در معاهده صلح پاریس مبنی بر حق خودمختاری ملل، موجب رشد جنبش‌های ناسیونالیستی گردید، به گونه‌ای که جنبش‌های ناسیونالیستی در شرق با تلاش‌های مجاهدت آمیز و جسورانه خود جهت کسب آزادی و استقلال می‌رفت تا که این عقیده را پیروز گرداند که طبیعتاً می‌تواند با لیبرالیسم و دموکراسی همگام باشد.

۳ – در رابطه برابر با بیداری شرق بود که سوسیالیسم شوروی در مقابل سرمایه‌داری اروپا و آمریکا در اثنای جنگ توانست تثبیت و تحکیم شود که خود عامل پیدایی مسائل و کشمکش‌ها و رقابت‌های جدیدی در صحنه سیاست بین دو مکتب سوسیالیسم و کاپیتالیسم شد و عاملی اساسی در تصمیم گیری‌های اروپا و آمریکا به حساب می‌آمد و این مربوط به دوران تکوین قدرت در شوروی نیست چرا که در دوران تکوین و تمرکز قدرت در شوروی، این کشور حتی از شرکت در انعقاد پیمان صلح خودداری کرد و در صحنه سیاست جهانی ظاهر نمی‌گشت لیکن بعد از تکوین قدرت و سر رسیدن مرحله ظهور و شکوفایی قدرت و حضور در صحنه سیاست استعمار جهانی بود که به عنوان یک رقیب، آمریکا و اروپا را به وحشت انداخت و این جا است که به این نتیجه می‌رسیم که از بطن جنگ، استعمارگر بالقوه ای که در درازمدت پا به عرصه سیاست استعماری بین‌المللی گذاشت، زائیده شد.

۴ - رشد سریع اقتصادی - صنعتی آمریکا از مهمترین نتایج جنگ بود، چرا که عواید او از جنگ بیشتر از حد تصور کشورهای درگیر جنگ بود به گونه‌ای که بعد از جنگ و بر اقتصاد اروپا که قبلاً در انحصار انگلیس بود، سلطه پیدا کرد و این در سایه وام‌های کلانی بود که در اثنای جنگ به انگلیس، فرانسه و ایتالیا قرض داده بود و نیز اقساط وامی که به آلمان می‌پرداخت تا که غرامت جنگی را بپردازد. این رشد اقتصادی و تمرکز سرمایه در ایالات متحده به خودی خود آمریکا را تبدیل به بانکدار حقیقی جهان کرده بود (آمریکا قبل از جنگ ۳ میلیارد دلار به کشورهای دیگر مقروض بود - در حالی که در سال ۱۹۲۶ میزان مطالباتش به ۲۵ میلیارد دلار می‌رسید) که خود نتایج شومی را در برداشت که ضرورتاً را تبدیل به یک قدرت سلطه جو و استعمارگر با شیوه‌های جدید می‌کرد. مسئله‌ای که در اینجا مطرح است این است که مشاهده می‌کنیم که قدرت استعماری بالفعلی با شیوه‌های جدید استعماری قدم به عرصه استعمار خلق‌های محروم گذاشته است، چرا که در همان حال می‌بینیم که سرمایه متمرکز شده در آمریکا به سوی آمریکای لاتین درز پیدا کرده و در زمینه استعمار و استثمار خلق آن منطقه اشتغال ورزیده است که مفصلاً در تشریح استعمار جدید بررسی خواهد شد. آثار دیگر جنگ در این ناحیه را می‌توان وارد شدن نظامیان در دایره قدرت، در نتیجه راه یابی ژنرال‌ها به صحنه سیاست آمریکا که در جنگ دوم جهانی به اوج خود رسید و نیز رشد تسلیحاتی و نظامی جهت به دست آوردن مناطق جدید استعماری و حفظ و حراست از دستاوردهای جنگ و نیز جذب سرمایه توسط صنایع نظامی نام برد.

۵ – پیدایش دموکراسی در اروپا که خودآگاهی اجتماعی ملل جنگ‌زده اروپا ظهور و رشد آن را ایجاب می‌کرد (که تا حدودی می‌توان ظهور آن را در رابطه با ممانعت از رشد سوسیالیسم انگاشت) که البته تا حدی می‌توان عامل استقلال مستعمرات غرب نیز به حساب آوردش – از همه مهمتر اینکه این دموکراسی در ایتالیا و بالاخره در آلمان زیاد دوامی نیاورد به طوری که در ۱۹۲۲ فاشیسم که دیکتاتوری علنی بی چون و چرا است در ایتالیا بر دموکراسی غلبه کرد تا زمان جنگ دوم و بعد از آن در آلمان به وقوع پیوست که البته دست آمریکا و غرب در ظهور آن بی اثر نبوده است.

۶ – جذب و تقویت آلمان توسط آمریکا و انگلیس به امید اینکه سدی در مقابل توسعه سوسیالیسم شوروی باشد و به دلیل اینکه مرکزی جهت جذب سرمایه آمریکا باشد. بررسی علل و انگیزه‌های دنباله جنگ و نتایج حاصل از آن جلوه‌های دیگری از استعمار و استعمارگر و مستعمره را برایمان روشن ساخت، چرا که دریافتیم که علت العلل جنگ بین‌الملل اول استعمار و در درجه‌ای از قدرت استعمارگران است که تضادهای فی مابین ابر قدرت‌های استعمارگر را علنی می‌کند که ضرورتاً جنگ اجتناب ناپذیر می‌شود و از طرف دیگر جنگ زمینه‌های تغییر و تحول در زندگی و سرنوشت استعمارزدگان مستضعف را فراهم می‌کند و در خودآگاهی اجتماعی‌شان مؤثر است، نظیر آنچه که در روسیه و سایر کشورهای استقلال یافته بعد از جنگ پیش آمد و از همه مهمتر اینکه جنگ بعضی از قدرت‌های استعماری را ضعیف و مجال عرض و اندام به استعمارگر جدید می‌دهد. نظیر پیدایش استعمارگر آمریکا و یا در درازمدت استعمارگر روسیه شوروی و این خود مستلزم تغییر شیوه‌های استعماری است کما اینکه آمریکا وقتی که قدرت استعماریش تثبیت شد به قسمی که در ر استعمار جدید (امپریالیسم) بررسی خواهد شد، تغییر چهره داده و چهره‌ای نامرئی به خود گرفت و شیوه‌های از استعمارگرانی نظیر اسپانیا، انگلیس، پرتغال، فرانسه و... به دست آورده و شروع به غارت‌گری خلق‌های محروم کرد که شناخت این امر و تغییر و تحول در شیوه دوشیدن توده‌های محروم ضروری‌ترین امر در مبارزه استعمارزده با استعمارگر است و همچنین پیدایش استعمارگر شرق (روسیه شوروی) که در تثبیت سنگر دفاع از حقوق زحمتکشان و کارگران و ایدئولوژی انقلابی مارکسیست لنینیستی‌اش قدم به عرصه چپاول بین‌المللی گذاشت و بدیهی است که شناسایی شیوه استعماری استعمارگر متمتع از ایدئولوژی انقلابی، برای خلق‌های محروم جهان مشکل‌تر است.

ادامه دارد