سیر پیدایش مستضعفین در صحنه تاریخ - یک

از بدو به وجود آمدن تکاثر قدرت تا پایان جنگ جهانی اول

 

بررسی و تجزیه و تحلیل دینامیسم اجتماعی استضعاف در جریان تاریخ، مستلزم شناخت و ریشه‌یابی تاریخی و کشف منشاء تکوینی آن به عنوان یک پدیده اجتماعی است.

شناسایی ریشه‌های تکوینی این پدیده اجتماعی و زمینه‌های مقوّم و سیر حرکتی آن در طول تاریخ و مهمتر از همه مصادیق عینی آن در دوران تاریخی معاصر و صف‌بندی‌هایی که بر اثر این امر در هر اجتماعی به وجود می‌آید، مسائلی هستند که مفهوم استضعاف را در اذهان عامه روشن و آشکار می‌کند.

منشاء تکوینی این امر را در وجود و سرشت برتری جوی و قریحه استخدام انسان باید جستجو کرد که همواره در زندگی اجتماعی می‌کوشد تا مزایای حیاتی بیشتری کسب کرده و در انحصار خود درآورد و همه عوامل منجمله همنوع خود را نیز در استخدام خود آرد که البته بحث تفصیلی آن در تجزیه و تحلیل مکتبی، واژه استضعاف مورد دقت و توجه قرار خواهد گرفت و ما در اینجا تنها به بحث پیرامون تکمیل اولیه اجتماعی آن به طور اجمال اتفاق می‌کنیم. اساساً استضعاف به معنای تضعیف و محروم و بی‌بهره نگهداشتن خبری گروهی از انسان‌ها توسط گروهی دیگر از همه حقوق طبیعی، قانونی و فطری و شئونات اجتماعی - اقتصادی و سیاسی که زمینه رشد و تعالی بالسویه همگان است، می‌باشد. این تعریف مستلزم وجود دو صف‌بندی متقابل در هر اجتماعی است که یک طرف محرومان و ضعیفان قرار دارند که اصطلاحاً به مستضعفین موسومند و طرف دیگر استضعاف‌گرانند که قطب سلطه و زمینه‌ساز ضعف و زبونی محرومان را تشکیل می‌دهند که بررسی و شناسایی سیر حرکتی‌شان تعیین کننده چگونگی رابطه‌شان با مستضعفین که همان رابطه استضعاف است، خواهد بود.

شکل‌گیری و تکوین اولیه قطب استضعاف گر در هر اجتماعی مبتنی بر تراکم و تکاثر قدرت است که دینامیسم آن یک سیر رو به رشد و توسعه داشته و به تدریج از پیکر نحیف مستضعفین کاسته و به تراکم خود می‌افزاید و این بدین معنا است که استضعاف گر جهت ارضای فزون طلبی ذاتی قدرت متراکم شده‌اش به همه مواهب و شئونات اجتماعی و حقوقی تحت سلطه دست اندازی کرده، تدریجاً زمینه‌های تلاش و نابودی همه ارزش‌هایش را اعم از فردی، اجتماعی - سیاسی – اقتصادی، فرهنگی و... فراهم می‌سازد که نتیجتاً منجر به هر چه بیشتر عمیق شدن شکاف و خلاء بین دو صف‌بندی خواهد کشت تا که بالاخره بر اثر دو عامل مهم که یکی به انتها رسیدن ظرفیت سلطه‌جو از دوشیدن تحت سلطه و به مرحله ظهور رسیدن تصادفی ما بین قطب‌های مسلط (به عنوان زمینه) از طرف دیگر خودآگاهی و خود بازشناختگی توده‌های ضعیف نگه داشته شده (به عنوان محرک) نظام استضعاف و سلطه برچیده شده جای خود را به توازن منفی دهد[1].

به دنبال دریافت دینامیسم حرکتی استضعاف‌گران در محدوده اجتماع، توجه خود را معطوف به امر مهم‌تر که همان درک و دریافت مصداق عینی استضعاف در این برهه از تاریخ است، می‌کنیم تا که به کمک آن بتوانیم به بررسی و تجزیه و تحلیل حرکت توفنده مستضعفین جهت شکستن قالب‌های استضعاف و دستیابی به حقوق حقه‌شان در جهان کنونی بپردازیم.

از آنجا که اصطلاح استضعاف واژه‌ای است مکتبی و عام و شناخت شرایط عینی تاریخی - اجتماعی و جهانی مشخص کننده مصداق عینی آن است، به بررسی و شناسایی شرایط عینی جهانی و بین‌المللی به عنوان یک مجموعه به هم پیوسته می‌پردازیم، چرا که کلی‌ترین مفهوم و مصداق استضعاف را در این مجموعه به هم پیوسته می‌توان یافت. بدین جهت و برای این منظور وقتی که مجموعه جهانی را که مشتمل بر ملت‌ها و نحوه رابطه‌شان با یکدیگر است مورد مطالعه و مداقه قرار دهیم خاص نحوه رابطه ملت‌ها را به هم قبل از هر چیز متوجه این امر مهم می‌شویم که روابط ملل مختلف با یکدیگر تحت‌الشعاع کامل قدرت نسبی آنان است، یعنی اینکه ضعیف و قوی بودن ملل گوناگون از نظر اجتماعی - اقتصادی - سیاسی و تعیین کننده رابطه‌شان با یکدیگر است. در این صحنه بین‌المللی نیز دو صف‌بندی مشخصند – مللی که از نظر قدرت در یک سطح و مللی را که از نظر ضعف و محرومیت در یک سطحند – ملل اول ابرقدرت‌ها (غرب و نیم کره شمالی) را به ملل عقب‌مانده و ضعیف نگه داشته شده، جهان سوم را (شرق و نیم کره جنوبی) تشکیل می‌دهند که رابطه موجود بین‌شان رابطه‌ای است موسوم به رابطه استعماری - این رابطه را می‌توان بدین شکل بیانش کرد: جریان همه نیروها از حقوق حقه ملل ضعیف نگه داشته شده (استعمار زده یا مستضعف) در جهت منافع و به سوی ملل صاحب قدرت (استعمارگر) که البته بایستی توضیح داد که ممکن است که همه نیروها و استعدادات ملل ضعیف و محروم به جهاتی (مثلاً عدم توانایی استعمارگر در جذب آن نیرو) در جهت منافع و به طرف ملل صاحب قدرت به جریان نیفتد که در آن صورت استعداد و نیرو به اقتضای قدرت استعمارگر بایستی در گورستان برهوت تاریخ به جبر مدفون گردد، بنابراین می‌توان چنین ادعا کرد که استعمار که نحوه رابطه ابرقدرت‌ها را با ملل ضعیف در جهان کنونی تشکیل می‌دهد همان استضعاف و مصداق عینی آن است. با توجه به این مسئله که رابطه استعماری همان رابطه سلطه است که بین استعمارگر و استعمارزده اعمال می‌شود، لازم است که مفهوم عام و همه جانبه آن را در دوران معاصر مورد مطالعه و مداقه قرار داده و جلوه‌های گوناگون‌اش را بشناسیم.

در اینجا باز لازم است یادآوری کنیم که این نوع رابطه (استعماری – استضعافی) نتیجه جبری تراکم و تمرکز قدرت در ملل بزرگ است که به لحاظ گوناگونی در آن نقطه متراکم گشته و در شرایط کنونی جهان روابط بین‌المللی را تشکیل می‌دهد و اما بررسی و مطالعه همه جانبه مفهوم استعمار ما را ملزم می‌کند که در ابتدا تعریفی از آن و چگونگی استعمال چنین واژه‌ای را روشن ساخته و سپس تاریخچه آن را بازگو کنیم.

تعریف استعمار:

چنانچه از مفهوم فریبنده‌اش بر می‌آید علی‌رغم مفهوم استضعاف، دارای معنایی است انسانی و خیرخواهانه که از آن، اصلاح - خیرخواهی تغییر - ترقی و پیشرفت بر می‌آید، اینکه چرا سلطه‌گران غارت‌گر چهره کریه خود را در سرفصل‌هایی از زمان در این پوشش انسان‌دوستانه و مترقیانه زینت داده‌اند بحثی است جداگانه که مختصری از آن را بیان می‌کنیم، بدین نحو که سلطه‌جویان استضعاف‌گر توسعه‌طلب در دوران‌هایی از تسلط‌شان که چهره نامرئی‌شان می‌رفت تا که برای خلق‌های مستضعف و محروم جهان آشکار و هویدا گردد، در صدد برآمدند که برای تداوم و استمرار سلطه و غارت‌گری‌شان چهره کریه‌شان را در لفاف این لفظ انسانی مخفی کنند و به طور نامرئی و با ظاهری خیرخواهانه به غارت خلق‌های محروم همت گمارند، لیکن چیزی نگذشت که فروغ آگاهی ملل محروم و ضعیف به جایی رسید که لفظ کذائی استعمار در گوش‌شان چیزی جز بهره‌کشی (استعمار) خفقان، فشار و اختناق و شکنجه (استبداد) تحمیق و خام نگهداری توده‌های محروم (استحمار)، پرستش و بندگی استعمارگر (استبداد)، مصرف‌زدگی قالبی (بردگی مصرفی) تجدد فاقد تمدن و پیشرفت (غرب زدگی) اطاعت کورکورانه از ارباب و سیستم عریض و طویل ماشینی او و از خود بیخود شدن استعمارزده (الیناسیون) – انقطاع از شخصیت ملی و فرهنگی و... تداعی نمی‌کرد تا حدی که امپریالیسم آمریکا (استعمارگر تغییر چهره یافته) ابا داشت از اینکه از نظر بین‌المللی و از چه از نظر افکار عمومی داخلی خود را صاحب مستعمر نشان دهد و همواره (به عنوان پیشتاز همه کشورهای انقلابی رها شده از چنگال استعمارگر انگلیس در سال ۱۷۷۶) ادعا می‌کرد که مطلقاً صاحب مستعمره نیست و خود را با بعضی از مللی که پیوسته آن را استعمار و استثمار می‌کرد و منابع‌شان را به یغما می‌برد، مشترک‌المنافع معرفی می‌کرد و یا که سلطه خود را بر بعضی از مناطق و ملل، تحت عنوان‌های سرزمین امانتی یا پاسبانی موقتی این سرزمین و... قلمداد می‌کرد که البته در بررسی مکانیسم استعمار جدید پرده از روی ماهیت امپریالیستی (استعماری) آمریکا خواهیم برداشت، بعد از درک تعریف استعمار و شناسایی مفهوم آن می‌پردازیم به بررسی تاریخچه آن.

تاریخچه استعمار:

در دوران‌های قدیم، فینیقی‌ها، یونانی‌ها، رومی‌ها، کارتاژی‌ها، هندی‌ها، عرب‌ها، ترک‌ها و... مناطق و جوامعی غیر از منطقه نفوذ اصلی خود تحت سلطه داشتند که غالباً به مقتضای امکانات زمانی دامنه‌اش به نواحی مجاور و نزدیک به کشور اصلی که از لحاظ جغرافیایی و یا قومی و فرهنگی و سنتی شباهت‌هایی داشتند خلاصه می‌شد، این مناطق تحت نفوذ را، ما همان مستعمرات در دوران قدیم استعماری می‌نامیم هرچند که پاره‌ای از مناطق توسط جنگ و ستیز و به چنگ قدرت درآمده باشد و سلطه‌اش تحت لوای لفظ مترقیانه استعمار قابل توجیه نباشد.

و اما در دوره جدید استعمار به مقتضای پیشرفت تکنیک و علم به ویژه غربی‌ها است، سلطه‌گری تنها به نواحی مجاور و نزدیک به کشور اصلی نمی‌شود بلکه دامنه‌اش به هر منطقه‌ای که منفعتی برای استعمارگر در برداشته باشد، کشیده شده، گسترش می‌یابد هرچند که ورای کره ارض باشد. این دوره زمانی آغاز گشته که علم و تکنیک و صنعت در استخدام قدرت و انحصارطلبی غربی‌ها درآمده است و با رشد آن دامنه‌اش توسعه می‌یابد.

در طول متجاوز از ۴۰۰ سال دول اروپایی به ترتیب اسپانیا، پرتغال، هلند، انگلیس، فرانسه دو ثلث مردم غیر اروپایی را در تحت سلطه همه‌جانبه خود قرار داده بودند - که در حدود سال ۱۷۲۵ به اوج خود رسید و در این زمان تمام قطعه آمریکا و قسمت‌هایی از آسیا و آفریقا به دست اروپاییان افتاده بود. لیکن آمریکاییان در سال ۱۷۷۶ خود را آزاد کردند و اروپایی به بسط سلطه خود در آسیا پرداختند. نقطه اوج دیگری نیز در دوره جدید استعمار (با استعمار نو اشتباه نشود) به چشم می‌خورد که در سال 1900 بود. در آن تاریخ نیمی از مساحت کره زمین و ثلث جمعیت آن را مستعمرات تشکیل می‌دادند و انگلستان به تنهایی با تحت سلطه داشتن نصف این مستعمرات در رده اولین قدرت استعماری و فرانسه دومین و بالاخره آلمان سومین قدرت استعماری و صبح می‌شدند.

تکیه و تاکید بر روی این دوره استعماری خاص حدود سال‌های ۱۸۹۸ تا ۱۹۱۴ که نقطه آغاز جنگ بین‌الملل اول است روشنگر این واقعیت است. مکانیسم درونی قدرت‌های استعماری و سیر حرکتی‌شان از سال ۱۸۷۰ به بعد ضرورت وقوع جنگ خانمانسوز اول را ایجاب می‌کرد که به بررسی آن تنها سال ۱۹۰۰ الی ۱۹۱۴ اکتفا می‌کنیم، چرا که در بین این سال‌ها نطفه تکوین یافته جنگ از سال ۱۸۷۰ در حال رشد و نمو و شکل‌گیری بود تا که در نهایت در سال ۱۹۱۴ نواری شوم چون جنگ ابرقدرت‌ها با به عرصه ظهور گذاشت. برای ما تنها درک انگیزه و علل وقوع جنگ و اهدافی که هر یک از قدرت‌های استعماری مؤثر در جنگ داشتند جهت شناسایی دینامیسم استعمارگران لازم و ضروری است که فهرست‌وار بدان اشاره می‌کنیم. تکوین نطفه اولیه جنگ را اگر پیمان ۱۸۱۵ به حساب نیاوریم می‌توان سال ۱۸۷۰ انگاشت که در سال 1900 شکلی اجتناب‌ناپذیر به خود می‌گرفت، چرا که به رقابت آلمان‌ها و انگلیس‌ها جهت برتری‌جویی و توسعه‌طلبی در قلمروهای استعماری (که انگلیس بیش از نیمی از مناطق جهانی را تحت نفوذ داشت و آلمان سومین قدرت استعماری محسوب می‌شد) نزدیکی نقطه اوج خود رسیده بود؛ زیرا آنها رشد اقتصادی – صنعتی سریع خود:

الف - نیاز به منابع اولیه بیشتر

ب - به بازار جهانی گسترده‌تر از پیش

و نتیجتاً نیاز بیشتری به مناطق نفوذ استعماری داشتند و برای این منظور در صدد ایجاد نیروی دریایی که تا آن زمان در انحصار استعمارگر انگلیس بود، برآمدند و این خود در حقیقت مقدمات جنگ بود. در جزئیات کشف علل جنگ می‌توان نکات دیگری را نیز مورد بررسی قرار داد، مثلاً اینکه دول اروپایی به علت دسته بندی‌هایی که بین خود می‌کردند و تضاد و رقابت‌های موجود در بین‌شان قادر نگردیده بودند که کشور صنعتی تحکیم یافته آلمان را که بعد از سال ۱۸۷۰ قد علم کرده بود، در خود جذب نمایند.

کوتاه سخن آنکه رشد سریع اقتصادی صنعتی آلمان به قسمی بود که از لحاظ تولید فولاد (که در سال ۱۸۶۵ از فرانسه عقب‌تر بود) تا سال 1900 دو قدرت استعماری فرانسه و انگلیس را پشت سر گذاشته بود که ضرورت نیاز به مناطق نفوذ استعماری بیشتری نسبت به این دو ابرقدرت برای جذب صنعت آلمان و برطرف سازی کمبود منابع اولیه آن وقوع جنگ را ایجاب می‌کرد. البته در این میان بایستی نقش نامرئی آمریکا را در این جنگ مورد نظر داشت. بدین معنا که آمریکا به عنوان قدرتی در ورای مرزهای انگلیس، فرانسه، آلمان و روسیه در حال رشد و توسعه بود و ندای ویلسون از آن ناحیه به گوش می‌خورد که اگر می‌خواهید دچار خفقان اقتصادی نشویم باید به بازار مبادلات خارجی راه پیدا کنیم، نیروی غیر قابل مقاومت ملت باید برای فتح بازرگانی جهان آزاد شود و بدین ترتیب نتیجه می‌گیریم که ایالات متحده نیز نقشی در جنگ داشته که به علت عدم مرز مشترک با کشورهای درگیر جنگ مرئی و آشکار نبوده و حتی در اواخر که شرکت خود را علنی کرد از خسارت و ضربات ناشی از جنگ مصون و محفوظ نماند.

به هر جهت هر چقدر که بخواهیم ایالات متحده را بی نقش و مبرای از سیتره‌جویی جلوه دهیم این امر را نمی‌توان انکار کرد که بیشترین بهره را از جنگ برده است که در بررسی آثار جنگ با آن خواهیم پرداخت. موضوعات مطرح شده و علل و انگیزه‌های بیان شده برای جنگ زمینه‌های مساعدی برای جنگ فراهم می‌آورد که البته در مراحل بحرانی وقوع جنگ قتل فرانسیس فردیناند امپراطور اتریش در صربستان به منزله کبریتی بود از برای باروری آماده اشتغال (ژوئن ۱۹۱۴ زمان قتل است توسط یکی از انقلابیون صربستان) از آنجا که محور اصلی تحلیل ما را فعل و انفعالات مهمی تشکیل می‌دهد که بین ابرقدرت‌های استعمارگر اعمال می‌شده و تأثیر مستقیم در سرنوشت خلق‌های مستضعف استعمارزده داشته است، لازم است که با توجه به این امر و مقیاس ما در سنجش اهمیت وقایع که همانا تغییر و تحول شیوه‌های استعماری سرنوشت استعمارزده و پیدایش استعمارگران جدید و حذف استعمارگران کهنه‌کار و خلاصه کیفیت مبارزات ضد استعماری مستضعفین بر روی انگیزه‌های جنگ به طور کلی و نتایج حاصله از آن تکیه و تاکید نماییم.

در رابطه با انگیزه جنگ با شناختی که از زیر و بم مکانیسم استعمار و دینامیسم حرکتی استعمارگران داریم، صریحاً استعمار را به عنوان علت‌العلل جنگ جهانی اول معرفی می‌کنیم که در رقابت همراه با ستیز سلطه‌جویانه و توسعه‌طلبانه ابرقدرت‌های استعماری تجلی کرد.

ادامه دارد

 

[1]- اقتباس از کتاب کیش شخصیت نوشته ابوالحسن بنی صدر مبحث تکوین قدرت و کتاب اقتصاد توحیدی فصل سوم - نظام سلطه و دینامیک‌های چهارگانه آن.  در مورد این جمله "به انتها رسیدن ظرفیت سلطه جو از دوشیدن تحت سلطه" که از کتاب اقتصاد توحیدی آقای بنی صدر  اقتباس شده است، توضیحی اصلاح زیر لازم است: اینکه آقای بنی صدر گفته‌اند ظرفیت سلطه‌جو محدود به حد و حدودی است با فزون‌خواهی و تکاثرطلبی ذاتی لایتناهی انسان سازگار نیست. در این مورد بایستی گفت که تراکم و تمرکز قدرت در کانون‌های قدرت وقتی که به درجه‌ای از رشد و تکامل رسید که هر کدام نیاز به منطقه تحت سلطه بیشتری داشتند، توازن قدرت بین‌شان به هم می‌خورد و تضادشان نمود پیدا میکند و نتیجتا وسیله جنگ یا وسیله دیگری مرزبندی‌ها و تقسیم‌بندی‌های قبلی مناطق تحت سلطه تغییر پیدا می کند. ظهور تضاد بین ابرقدرت‌ها و تقسیم مجدد مناطق تحت سلطه بین سلطه‌گران ناشی از تکاثرطلبی لایتناهی سلطه‌گران قدرتمند است. مثلا آقای بنی صدر پیدایش آمریکا را در اثر استفراغ اروپا مثال زده‌اند  - که با اندک توجهی مشاهده می‌شود که در حقیقت به هم خوردن توازن بین قدرت‌های صنعتی متفقین و متحدین و متحدین و متفقین در جنگ های بین‌الملل اول و دوم موجب فروکش کردن قدرت اروپا و پیدایی قانون قدرت دیگری چون آمریکا شد. در ادامه همین جمله گفته‌ایم که ظهور تصادفی مابین قدرت‌های سلطه‌گر و به هم خوردن توازن قدرت‌های جهانی زمینه‌ای است جهت رهائی ملل تحت سلطه از چنگال سلطه‌گران، کما اینکه جنگ اول و دوم این چنین امری را در پی داشت. (بخشی از این پاورقی در نشریه شماره 2 به عنوان اصلاحی درج شده است).